تبلیغات
به شکرانه ات می نگارم - وقتی که زهرایی شد...

به شکرانه ات می نگارم

حضور یعنی او،همین جا،همین حالا...

وقتی که زهرایی شد...

_____________________________________________________________________
خدا نوشت:

*کلیک دعا:     شیعیان سوریه را فراموش نکنیم!!

*الله اکبر از این نفس و ایمان ضعیف! که "لا مؤثر فی الوجود إلّا الله " رو برامون کمرنگ کرده



بسم رب المهدی(عج)

عجب دلم گیر ه این آشناییه! آشنایی ای که یک هفته هم نشد...
عجب موجود عزیز و قشنگی بودی...


یادمه بلیت رو که گرفتم و رد شدم از بازرسی حاجی نتونست همرام بیاد تا چمدونمو بذاره تو کوپه.تنها رفتم و کوپه رو پیداکردم و نشستم. یه خانومی که ظاهرا همسن خودم بود همسفرم شد.
حاجی باهام تماس گرفت تا مطمئن بشه ببینه اوضاع خوبه؟جام چطوره راحتم؟همسفرام کیان و.....حق میدم همیشه نگرانم بود وقتی منو تنهایی میفرستاد سفر.
....خب این بنده خدا از لحاظ ظاهری حجاب خوبی نداشت.کاملا متضاد هم بودیم.همش دعا دعا میکردم خدا کنه لا اقل اون دو نفر دیگه که قراره تو کوپه چهار نفره خواهران باشن بهتر باشن تا من هم راحت باشم.خدا منو ببخشه وقتی دیدم اون دو نفر هم نیومدن با خودم گفتم واااای قراره من با این دختره12 ساعت تا مشهد باهم باشیم؟!( آخه اصلا از لحاظ اعتقادی و ظاهری بهم نمیخوردیم!!) لابد اونم با خودش میگفت عجب شیخی گیر ما اومده!قراره با این باشم وااای هرجا میریم یه دونه از اینا هست...
خلاصه اینکه دیدم نمیشه خودم کم کم بحث رو باز کردم در حین اینکه چپ چپ نگام میکرد چادرمو در آوردم تا راحت تر باشم مطمئن بودم که دیگه مامورها هم سرک کشی ندارن.کم کم ازش سوال میپرسیدم...اسمش....چکاره اس....اونم خیلی با ارامش جواب میداد خیلی ناز و متین بود.برعکس فکر من برام جالب بود باهاش حرف بزنم!خوشم اومد ازش دختر خوبی بود(باحااال)....
حال اون بود که ازم میپرسید: خودت و همسرت که مذهبی هستین خونواده هاتونم مذهبین؟!گفتم آره،یه حرفی زد عجیب! گفت :خوش به حالت...
کلی باهم حرف زدیم.خیلی دوست داشت همسرش مذهبی و مومن باشه.خونوادش بگفته خودش اهل مشروب و مجلس مختلط و بزنو برقص و بی حجابی و ....بودن. بهم گفت:" باورت میشه زهرا حتی یه خواستگار مذهبی هم نداشتم؟!! هرچی خواستگار داشتم یا از هم کلاسیام بودن یا بازاری و ...بهشون اعتماد ندارم میدونم که چشم و گوششون پاک نیست .خواسته هاشون ومعیاراشون اون نیست که من میخوام.میخوام همسرم مومن باشه مقید باشه.بهم بگه چادر سرت کن حجابتو درست کن آرایش نکن این ور نرو اون ور نرو....خسته شدم ...اماخونوادم قبول ندارن...اصلا برام کسی این طوری نمیاد...
باهاش خیلی راحت و صمیمی شده بودم بهش گفتم گل زهرا،چرا از خودت شروع نمیکنی؟از ظاهرت،از حجابت،اعتقاداتت رو بیشتر و نزدیک تر کن به اون کسی که دوست داری این ها ملاکش باشه .حتم دارم اونی که بخوای خدا سر راهت میذاره...(به شوخی بهش گفتم شماره ت رو بده تا برات یه پسر مومن بفرستم از دوستای حاجی...)
وقتی ماجرای جشنمونو و نحوه برگزاریشو  شنید گفت من تا حالا اینجور عروسی ندیده بودم و نرفتم خیلی دوس دارم امتحان کنم.فرصت رو غنیمت دونستم و گفتم جشنمون انشالله خردادماهه ،حالا که تهرانی میتونی بیای منم خوشحال میشم...خیلی خوشحال شد.خنده هاش یادم نمیره.انگار مابین اون ظاهری نامناسبی که داشت کلی صفا و صداقت تو چشماش میدیدم....
بهم گفت:" زهرا میدونم ظاهرم خوب نیست اما تو خونواده و فامیل من عقایدم محکمه و مومنم هربار تو مجلسی مشروب بهم تعارف کردن رد کردم و لب نزدم چون خدایی داشتم...زن داداشم مثل خواهرم و بقیه خانمای اقوام جلو همه کاملا بی حجابن و سرباز وانگار توخونه خودشونن اونجوری میگردن اما من نه...زن داداشم منو مسخره میکنه میگه تو که موهات دیده میشه کلا بردار .منم بهش گفتم هرچی باشه من اعتقادات خودم رو دارم و میدونم که نامحرمه باید تفاوتی بین اون و محرمم باشه و نباید بدون پوشش بیام جلوش.."
تو یه هایپر مارکت تو مشهد کار میکرد حسابدارش بود.مشهدی بودن اما چون برادرش و مادرش تهران زندگی میکردن میرفت تهران گاهگداری بهشون سرمیزد پدرش و خواهرش هم تومشهد زندگی میکردن.میگفت مادرم خیلی بهم وابسته است.وقتی بهش یه روز گفتم دوس دارم همسرم مذهبی باشه کلی بهم خندید و مسخرم کرد و گفت دیونه شدی؟ فکر و خیال نکن...
خیلی ناز بود و عجیب صحبتاش و رفتارش دلنشین...عقاید جالبی داشت.وقتی به مشهد رسیدیم بعد خداحافظی اولین پیامکی که بهش دادم این بود:
"خدایا! یا نوری بیفکن یا توری.ماهی کوچکت از تاریکی این اقیانوس میترسد....قشنگ زهرا خیلی ناز بودی اما این قشنگیتو به قیمت چشمای آلوده نذار.خوشحال شدم از همسفربودن با تو...." بهم پیام داد من تا حالا یه دوست این جوری نداشتم ....
خیلی پیامک بازی داشتیم و البته با هدف بود .خواهرم بود  دلم میخواست اگه خدا اجازه بده کمکش کنم.عشق میکردیم موقع پیامک بازی.قرار بود عکسشو برام ام ام اس کنه یادگاری داشته باشم اما اجل مهلتش نداد...(یادمه یه روز قبل از شهادت بی بی زهرا(س) بود..)
یه شب خیلی بارون میومد بهش پیامک دادم که حالا که درای اجابت و رحمت بازه برامنم دعا کنه تو جوابم گفت:"زهرا جونم خیلی خوبی توروخدا برام دعا کن خدا کمکم کنه.یه راهی جلو پام بذاره..."   میدونم از اون به بعد هروقت بارون میاد اول یاد اون میفتم و اشکام سرازیر میشه...عجب شبی بود شب شهادت حضرت مادر(س)!!!بهش پیامک دادم گفتم فردا شهادت حضرت زهراست یه مجلس روضه هست دوس داری بیای آدرس بدم،خیلی مشتاق شد تاکید کرد قرار بذاریم باهم بریمو دوست داشت از اون روز شروع کنه اون روز آشتی کنه!!....عجب!انتظار عجیبی داشتم واسه فرداش واسه دوباره دیدنش اون هم تو روضه بی بی(س) .اما اون روز هرچی پیامک دادم هرچی تماس گرفتم خبری نشد.رفتم و نشستم تو روضه خبری نشد نیومد که نیومد...دلم آشوب بود بهم نچسبید بدون اون...دل خورده برگشتم خونه.یههفته ای گذشت .باز یه شب بارونی دیگه. یادش از ذهنم نمیرفت و کلی سوال که چرا چه خبر؟چرا نیست ؟چرا جواب نمیده؟چرانیومد؟ امتحان مفاهیم داشتم فرداش باید یه ریز میخوندم خیلی سخت بود.اما تودلم غوغا بود خبر نداشتم چه میکنه. هرچی میرفتم سردرس باز ذهنم مشغول بود.بهش پیام دادم :"خواهر قشنگم نیمدونم چه خبره! اما اگه آشنایی  بامن برات تزاحمی داره بروی چشم دیگه زحمتو کم میکنم هرزمان دوست داشتی زهرات هست...".   نشستم دیگه سر درس.دوساعتی گذشت تااینکه....برام پیام اومد نوشته بود من مادرسمانه ام شمارو هم نمیشناسم سمانه داشته میرفته مسجد تصادف میکنه الانم تو کماست.منتقلش کردیم تهران فقط براش دعا کنید..."
واااای خدا بیخود نبود دلم غوغا بود!بیقراری میکردم جواب تلفنم رو نمیداد مادرش، شرایط خوبی نبوداصلا باورم نمیشد فقط گریه میکردم کتابو گذاشتم کنار و شروع کردم ختم یاسین براش .به همه خونواده و دوستام گفتم براش دعا کنن بهم ریخته بودم حس میکردم تقصیر من بود..اگه من بهش آدرس نداده بودم...اگه من...به مادرش پیام دادم منو از حالش بیخبر نذاره .شبش خوابش رو دیدم خیلی خوشحال بود مدام میخندید.بهش گفتم دختر کجایی چت شد دیونم کردی؟گفت من تازه یه روزه از تو کما در اومدم حالش خوب بود و فقط میخندید و خوشحال بود اما فقط یه خواب بود....عجیب خوابی بود.فکرمیکردم بهوش میاد اما...فردا تو حوزه اصلا نمیدونم چطوری امتحان دادم حالم خوب نبود مدام گوشیمو چک میکردم تا اینکه بعداز ظهر همونروز مادرش گفت سمانه عزیزم منو تنها گذاشت و رفت...دیونه بودم و دیونه شدم و هنوز هم هستم.در کمال ناباوری....چه حکمتی داشت این دوستی چندروزه ما؟!روز شهادت بی بی زهرا تصادف میکنه و بعد 10 روز تو کما بودن برای همیشه از پیشم میره.عزیزی که قرار بود اونروز مهمون ویژه خود حضرت زهرا باشه رفت پیش خود بی بی...چی تو دلش گذشته بود نمیدونم...چیکار کرد با دل من؟ هروقت بهش فکر میکنم بیقرار میشم چقدر دوس داشتم تو جشن عروسیم باشه حتی نمیدونم کجای بهشت زهرا مزارش هست باهاش هنوز کلی حرف داشتم و دارم .هنوز پیامک هاشو پاک نکردم...مثل دیونه ها به گوشی خاموشش زنگ میزنم...

ازاین قضیه 5ماه میگذره.
روحت شاد گل مومنه زهرا...





[ سوم مرداد 92 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ میس طلبه ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه