تبلیغات
به شکرانه ات می نگارم - لبخندت همیشه آسمانیست...

به شکرانه ات می نگارم

حضور یعنی او،همین جا،همین حالا...

لبخندت همیشه آسمانیست...
بسم رب المهدی(عج)

گفت: «تا روزی که جنگ باشد باید تو جبهه باشم. تصمیم گرفتم ازدواج کنم تا دینم کامل بشود؛ زودتر شهید بشوم.»

- اگر شما قبول کردید و خدا خواست شهید بشوم، به اجر و ثوابی می رسید.

مادرش هم می گفت: «محمدعلی مال شهادت است؛ آن قدر می فرستمش جبهه تا بالاخره شهید بشود. راضی ای زنش بشوی؟»

قبول کردم. با خودم گفتم: «امثال من باید به این بسیجی ها جواب بدهند.»

مراسم یک میهمانی خانوادگی بیشتر نبود. لباس عروسی نگرفته بودیم. یک لباس ساده تنم بود. حلقه هم فقط همانی بود که برای نامزدی آورده بودند.

دو روز بعد عقد ساکش را بست، رفت منطقه. یک ماه و نیم آن جا بود، یک روز این جا.

گفته بود این بار زودتر بر می گردد و همه چیز را برای شروع زندگی مشترکمان آماده کرده بودم. برای اتاق ها پرده می دوختم که خبر شهادتش رسید.




پ.ن:

* نوشته بالا از کتاب"کاش ماهم..." نیم نگاهی به زندگی برادر شهیدم سردار محمد طاهر (محمدعلی) رثایی
یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفوزُ فَوزاً عَظیماً

سلام به خاطره انگیز ترین خاطره زنده ام،شهیدم!
در هیاهوی روزهای پرشور مجردی پیشتر و بیشتر سراغت،خاطرم را تسکین می داد. روزها و هفته ها و ماه ها و شاید سالی...شنبه ها خودش و شنبه ها،سه اش زیباتر بود از هر روزم.چرخش تسبیح  در راه به سویش و به سویت،به ذکر صد دانه اش به "یا الله" که اول بود  و "یا علی" که بابایم و "یا زهرا" که مادرم و "یا رضا" که بابای مهربانی هر کبوتر حرم.
قبل و بعد رفتن به وصله شدن به ساعات شیفتم،زمان برایم اهمیتی نداشت.گاهی گرسنه،گاهی خسته،گاهی....مهم تو بودی.به خود که می آمدم ایوان نادری را سلام داده بودم و با لیوانی از آب رسیده بودم.چادرم،زیارت نامه آقا،نوای همسنگر گمنام همت،چند برگی گل و من و تو!!
یادش بخیر که دلت شده بود پر از دست نوشته های "دلتنگت،خواهرت، زهرا...".یادت هست؟! دلت تاب نداشت حتی دست نوشته هایم را غریبه بخواند.گفتی نامم برای نامحرم،مَحرم نیست،همانروز به جان دست نوشته هایم افتادم و پاک کردم هرچه نوشته بودم. هر روز یکی را به میهمانی ات می خواندم و تو عجیب میزبان بودی که هر دلی را وصله ات کردی که هنوزم که هنوز است تو را یاد می کنن به یاد من. همسایگی کنارت را با چادرم نشانه گذاشتم انگار ملک شخصی ام بود عجب حکایتی!!!
از بی بی بتول و داداش حسن چه خبر؟! حالشان حتما خوب است سلامم را برسان.
عزیز ساکن در دیار خوبان! امسال اولین سالیست که زهرایت درخانه و زندگی مشترکش با حاجی همان هدیه زیبای تو از تو می نویسد و یادت می کند.دیگر در کنارت نیستم تا بهتر با نفسهایت سرکنم.امام کبوترش را روانه کرد،از حرم تا حرم.سخت است ولی شیرین.می گویند اینجاهم کربلاست.چقدر دلم تنگ است برای دیدارت، برای لمس خاک نگاهت،برای خمیده شدن و بوسیدن نگاه آسمانیت.برای متبرک کردن چادر سیاهم به بالینت!
می دانی و می دانم که محتاج به دعایت هستیم.خوشحالم که نور چشمم،همسرم،آیتی از آیات خداست و لباسی چون تو بر تن دارد.چه عجیب برایم بوی تو را می دهد، منی که حتی ندیدمت به حضورم با حضورت، منی که در بعدهایت بوده ام.
سردارم،پاسدارم! چه زیبا گفت"فهیمه" در نامه هایش که "...هرجا هستی می دانم که در محفل عاشقان خدایی و تو خود نیز عاشقی " .
و چه زیباتر تو گفتی:
"باید که بسوزم و از این سوزش خویش* عاشق شوم و نزد خدا خوانده شوم"

به تکرار تکرار لحظه هایمان و به گذر زمانهای عمرمان برایمان دعا کن که رنگ عشق بگیرد و بوی تذکر و طعم علم و حلم و ایمان.

دوستت دارم.
زهرایت



[ بیست و هشتم مهر 92 ] [ 03:09 ق.ظ ] [ میس طلبه ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه