تبلیغات
به شکرانه ات می نگارم - حاجی

به شکرانه ات می نگارم

حضور یعنی او،همین جا،همین حالا...

حاجی

بسم رب المهدی(عج)

پله پله تا ملاقات خدا(1)

به درخواست دوستانی که اصرار داشتن ماجرای ازدواجم رو بگم:

 

یادم میاد اونروز شیفت داشتم تو دارالحجه.بعد نماز و زیارت و دیدن محمد شهیدم راهی خونه خواهری شدم واسه ناهار تا اینکه بعد ناهارگوشیم زنگ زد...

 

_  خانم....؟

+ بله بفرمایید! شما؟!

_  ....هستم شما خوب هستید؟

+ ممنون تشکر

همینطور که خانم....(مسئولمون) آروم و متین می خندید ادامه داد:

_ یه بنده خدایی از تهران تماس گرفتن وگفتن که شما تو پرسنلتون کسی با این مشخصات دارید؟ گفتم بله، گویا شمارو تو حرم دیده بودن موقع شیفتتون .شماره شما رو واسه امر خیر می خواستن و منم گفتم که باید از خودشون اجازه بگیرم،این شد که با شما تماس گرفتم تا ازتون اجازه بگیرم که شماره تون رو بدم یا نه!

+ منو؟!! تو حرم دیدن؟!! کی؟! چجوری؟!

_  بله شمارو . حالا اجازه میدید؟

با اجازه ای که از مادر داشتم قبول کردم. ایشون هم قطع کرد.رفتم تو هال که خواهری منو دید گفت چی شده ؟کی بود؟

گفتم هیچی مسئولمون بود ...جریانو براش گفتم.کلی تعجب کرد. بعدازظهر اونروز رفتم خونه و جریانو برای مامان گفتم.مامان تعجب کرده بود و ازم مدام سؤال می کرد...و باز تا اینکه ....بعد از شام اونا تماس گرفتن و....

دقیق یادم نمیاد چی گفتن و چی شد ولی قرار شد بیان مشهد تا از نزدیک با هم آشنا شیم.گمونم شهریور ماه بود و منم کم و بیش مشغول ثبت نام حوزه و نتایج بودم که بلاخره تو گزینش و مصاحبه قبول شدم و ا ز13مهرماه رسما رفتم سرکلاس.

تو این مدت که تقریبا یه ماه بود گویا اونا تماس میگرفتن واسه اینکه یه روز رو مشخص کنن و بیان مشهد.دوسه هفته ای از کلاسام گذشته بود که خبر دادن دارن میاد مشهدالرضا(ع).

دقیق یادمه 29مهر90بود(25ذی القعده-روز زیارتی امام رضا(ع) )ساعت 20 شب اومدن تا 22:15 روزا و شبای سردی بود و اون شب هم سرد تر از همیشه . یادمه یه چیزی از آسمون میبارید گمونم تگرگ و بارون بود(آخه صداش میومد منکه وقت نداشتم برم ببینم چیه)

 از روز قبلش چون می دونستم می خوان بیان خیلی استرس داشتم.خدایااااا نمی دونستم چی میخواد بشه!!!تو ذهنم کلی چیز میز رد میشد.چه فکرو خیالایی میکردم!!(خب راه دوره .شهر دیگه است اونم تهران که من همیشه ازش فراری بودم و اسمش رو گذاشته بودم "پایتخت دوزخ")عجب تقدیری !!

روز موعود رسید.از ساعتی که گفته بودن دیر تر رسیدن .البته حق میدم خب از راه دور میومدن و تا بخوان اسکان کنن و جابجا بشن و آماده بشن بیان کلی وقت میبرد تازه پیدا کردن آدرس خونه هم واسه خودش قضیه ای شده بود.

بالاخره ساعت 20 شب رسیدن.بابا خونه نبود(به در خواست من)راستش جلو بابا خجالت میکشیدم.

تو آشپزخونه بودم و منتظر اشاره مامان تا برم داخل.مامان اومدن و گفتن که چه تعداد چایی ببرم(بابا رسمه دیگه!!!!)

جلسه اول یعنی همونروز خواهر بزرگشونو دختر کوچولوش و بابا مامان حاجی و خواهر سومی شون اومده بودن .موقعی که چایی رو بردم قلبم مثل چغک (همون گنجشک مشهدیه!!!) تو سینم میزد.اما اینو هم بگما که اصلا دست و پام نمی لرزید که فکر کنین یه وقت سینی چایی با استکاناش جیرینگ جیرینگ بلرزه هاااااااا نه !تجربه مون زیاد بود.دیگه هول شدن این روزا از مد افتاده

خلاصه اینکه سینی چای رفت و رفت تا رسید به اصل مطلب یعنی"حاجی جان".بااااابااااا متانتتتتت! سربزیرررررر! خجالتییییییی!

سینی خالی رو که برگردوندم تو آشپزخونه اومدیم بقول خودمون بشینیم که دیدیم عجب!!! همه سبیل به سبیل نشستن جایی نیست واسه عروس خانوووم!(عجب ضایع بازاری بود) فقط یه جا تقریبا خالی به نظر میرسید اون هم کاناپه ای که کنار حاجی بود و خواهرش و دخترش روش نشسته بودن،یعنی بنده با فرمایش بقیه یه جورایی کنار آقا دوماد نشسته بودم.عجب!!!!مردیم از خجالت بسییییی!( نترسین بابا کنار منو ایشون یه گلدون بود به عظمت قامت من).حاجی هم هی خودش رو جمع و جور می کرد.

هنوز یادم نمیره که حاجی یه دستمال کاغذی تو دستش بود هی عرق جبینش رو که گواه از خجالتش بود پاک میکرد!!!(چقدر دلم به حال اون بنده خدا دستماله می سوخت که  تو دستای حاجی مچاله و آب میشد)حالا هی حاجی اون دستمال کاغذی رو فشار فشور میداد و باهاش بازی میکرد و هی من این چادر بدبخت و محکم رو گرفته بودم (از بد شانسی نمیشد یواشکی یه نظر بندازیم به این بنده خدا ببینیم چجوریه!اگه روبرو بودم یه جوری گریز میزدیم به وجناتشون اما نشد که نشد.یعنی جایی نبود به جز همونجا)موقعیت من انگار واسه خودم فقط بد بود ولی برا بقیه خوب بود خصوصا مادر شوهر و خواهر شوهر بزرگه که خوب می تونستن منو ببینن.خلاصه تو تیررس بودیم....

اونشب یه آشنایی تقریبا مختصری بود و کمی سوال جواب که همه دخترا میشن(از سن و تحصیلات و رشتم گرفته تا روزا و ساعتای شیفتم تو حرم)

و این جاهای خوب خوب ماجرا بود اما .....

 

________________________________________________________

پ.ن:

*مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتواند  (معنیش همینه دیگه؟!!!)



*******************************************************
پله پله تا ملاقات خدا(2)

ماجرا تا جاهای خوبش بود اما اون جریان جاهای بدم داشت:

اونشب یه سری حرفایی زده شد که قرار شد خونواده ها کمی فکر کنن بعد خبر بدن(با توجه به شرایطمون که از هم دور بودیم...)روز بعدش مخالفت از هردو ناحیه بود انگار همه چی بهم خورد .اما بازهم کار خدا که...

اونروز برگشتن تهران تا سری بعد.آبان بود.اومدن حرفا و رسم و رسومات و...باز برگشتن(این اومدنا و رفتنا واسه این بود که بیشتر از یه روز دوروز نمیشد بمونن،بخاطر کار پدر حاجی و خودش مرخصی نمیدادن...

تا اینکه بالاخره روز 1آذر ماه که اومدن واسه صحبتای آخر و همینطور مادر حاجی مقداری خرید کرده بودن (چادر و روسری عقد و نقل و شکلات و انگشتر و...) ناهار به اصرار مامان جان مهمون ما بودن اما شبش هرچی مادر اصرار کردن خونمون نموندن و برگشتن هتل و گفتن که فردا میان دنبالمون تا بریم واسه آزمایش و این چیزا.

صبح زود حاجی و خواهرشوهرجان شماره 3(همسنیم)اومدن دنبال منو مادر تا بریم آزمایش .واااااای چه روز وحشتناکی بود(فک کن بعد کلی حرف و حدیث و ماجرا میزد و جواب آزمایش (قیش قاراش ماش )میشد....نه...دق میکردیم!!! خدارو شکر تا نزدیکای اذان کارمون با خوشی و بلطف خدا تمومید و واسه ناهار رفتیم بیرون (وای چقدر خجالت کشیدم .نمیشد یه دقه رومو ول کنم ناهار بخورم!!!)

خلاصه اونروزم با کلی دغدغه تموم شد...همونشب چادرم رو اندازه م کردم و دوختم واسه فرداش که بریم حریم قدس آقام امام رضا(ع) محرم کنیم.

از صبحش خونواده حاجی اومده بودن و بعد ناهار یه خورده باهم حرف زدن خونواده ها.منم از مادر و بابا خودم و ایشون اجازه گرفتم چند کلامی رو با حاجی به عنوان حرفای آخر تنهایی بزنم.رفتیم تو اتاق خودم و به رسم همیشه نه،بلکه رو زمین نشستیم .از همون اول یه قول و قرارهایی رو با حاجی گذاشتیم تا بلطف خدا و مادرم زهرا(س) به نام ملکوتی آقام مهدی زهرا(س) یا علی رو گفتیم و....به اتفاق همدیگه برگشتیم پیش مهمونا.بعد هم اصلاح کنون و حاضرشدیم بریم حرم آقای مهربونیا(هیچ وقت منو حاجی فکر نمیکردیم قراره عقدمون تو حرم آقا خونده بشه.آخه قرار بود حضرت آقا عقدمون رو بخونن که سرنوشت این شد).پنج شنبه شب بود و دعا کمیل و کلی زائر و شلوغی حرم.داداشا و آجیام و و خونواده هاشون همه منتظر بودن تو حرم. وقتی رسیدیم داداش گفتن روحانی سیدی قراره عقدمون رو بخونن.اینقده سرو صدای جمعیت زیاد بود و ازین ورم حاج حدادیان خداخیرش بده این دعا کمیلو بلند می خوند که نفهمیدم چجوری شد بله گفتم !!!....

خلاصه بله رو گفتیم و منو حاجی رفتیم که بریم زیارت دوتایی که نشد(طرح زنونه مردونه ضد حال زد به ما!)آقا دوباره برگشتیم ضایع شدیم.خونواده ها زودتر رفتن تا واسه شام و مهمونی اونشب تدارک ببینن منو حاجی هم خودمون تهنایی رفتیم خونه (آخه نقشه داشتم یه چیزی رو بدم حاجی.قرار گذاشته بودم با خودم که اون هدیه که از حاج همت داشتمو بدم به همسر آینده م.با خودم برده بودم حرم تا سرفرصت بدم به حاجی).

بعد رفتن خونه و شام و کلی عکس و مکس که گرفتیم ،خونواده حاجی برگشتن هتل.ساعتای نزدیک 1 شب بود حاضر شدیم تا از خلوتی نیمه شب استفاده کنیم و بریم حرم زیارت.بعد اذان صبح طرفای 6صبح حاجی منو رسوند خونه و خودش رفت هتل تا.....

 

____________________________________________________________________________

پ.ن:

* هرنشانه ای که از خدا باشد دوست دارم و تو را نیز؛ چرا که آیت خدایی همسرم!


[ هفدهم آذر 92 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ میس طلبه ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه