تبلیغات
به شکرانه ات می نگارم - بی نشان من...

به شکرانه ات می نگارم

حضور یعنی او،همین جا،همین حالا...

بی نشان من...
بسم رب المهدی(عج)

ریحانه در حرم آقا علی بن موسی الرضا(ع) بود.لباس آبی بلندی به تن داشت عازم میهمانی بود.قبل رفتن تجدید وضو میکرد.جمعیت زیاد را به سرعت کنار میزد تا به بقیه برسد.میگفت با فاطمه و دوستانش قرار دارد آن هم در مشهد الرضا در حریم قدس آقا...خانمی همانجا چادر و وسایلش را گرفت،نمیدانم میگفت نذر دارد برای نیمه شعبان همین کار را برای همه انجام دهد.میگفت تو اولین نفر هستی...
....هردو جوان بودند هم او و هم همسرش.سیره اش همت گونه بود و  صورتش مثال زین الدین.خودش میگفت از اقوام شهید زین الدین است.پس مهدی زودتر شهید شده بود.کنارش آمدند.جلیقه کاموایی یشمی رنگی که روی پیراهن به تن کرده بود و اتیکتی که نامش خودنمایی میکرد توجه ریحانه را جلب کرد.داشت با خود مرور میکرد نام جوان را؛"قاسم یزدان پناه" به به عجب! "حاج میرزا قاسم یزدان پناه"!!! همسرش نگاهی به ریحانه کرد و گفت : "نه، قاسم نه،سامان  یزدان پناه ولی...." که ریحانه حرفش را قطع کرد و گفت میدانم همان اول فهمیدم چون هم چهره شان شبیه شهید زین الدین است و هم مهندسی خواندند، فهمیدم...
کمی بعد برخاستند و عزم رفتن کردند.رو به ریحانه و بقیه کردند و گفتند شب منتظر هرسه تان هستیم بیایید پیشمان...با هر دویشان عکس یادگاری داشتیم،در کنار اروند....




دل نوشت:


* دل آدما عجیب،غریبه! زمینی و آسمونی شدنش دست خودشون نیست.خیلی تو فکر بودم خیلی به در و دیوار زدم .مثل پرنده ای که راه به جایی نداره اما باید بپره و پریدنش نه برای خودش بلکه شاید برای  عده ای بود که نمیشناختشون....فقط یه چیز تسکینم میداد تا کمی آروم بشم اونم قطعه شهدا بود.وارد بهشت زهرا(س) که شدیم ، حاجی بهم گفت : "متوجه شدی که پیکرشهید بهروز صبوری همون گمنام 61،پیدا شد و به مادرش رسید؟؟!"
یهو جا خوردم و سکوت کردم. ته قلبم خوشحال شدم که بعد 31 سال انتظار به پسرش رسید اما درونم رعد و برقی زد که اشک از چشمام جاری شد؛من چی؟کی نوبت من میرسه؟کی نوبت ما میرسه؟ کی پایان انتظار من نه،سرانجام انتظار اون مادر یا خواهر یا همسر اون عزیزان میرسه؟؟؟خدایا این چه حکمتیه؟ چرا من؟ اگه نتونم از پسش بربیام چی میشه؟؟؟ کاش دستم به جایی بند بود؟ کاش یاری بود و یاوری!
حرفای حاجی،سکوت همراه با اشک های من و نوای شهدای گمنام که تو ماشین پیچیده بود دلم رو طوفانی تر کرد.دیگه فقط و فقط باید میرفتم جایی که آرامش مطلق داشتم،جایی که صدام به صدایی برسه،جاییکه توسل وسیله بود؛قطعه سرداران بی پلاک...

خاکی نوشت:

*دارم میام... تنها امیدم به خدا بعد به شماست.دستگیرم باشید و وسیله شاید که....





[ دهم اسفند 92 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ میس طلبه ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه