تبلیغات
به شکرانه ات می نگارم - به هوای دلم...

به شکرانه ات می نگارم

حضور یعنی او،همین جا،همین حالا...

به هوای دلم...

بسم رب المهدی(عج)

امانت دار خوب من سلام! آرام جانم سلام!

 مؤمن می دونی چند وقته  ندیدمت؟ هیچ به فکر این صاحب مرده هستی که بدون تو چیکار کنه!

 مگه چقدر میشه تو فراقت، به عکست دل خوش کرد؟

 مگه چقدر میشه  دلی رو به تبسمو لبخندت قانع کرد؟ این دلم که از سنگ نیست، عزیز جانم!

 گفتم خبری ازمن افسرده می گیری، که نگرفتی... گفتم دست کم یه بار به خوابم میای، که نیومدی!

 مگه تو راه و رسم مدارا رونمی دونی؟ اون حرف و حدیثا هیچ؟! اون وعده و وعیدا هیچ؟!

 مدتیه نمی دونم چرا اینقدر دلم هواتو کرده ؟ مثل بچه ای شدم که وقتی دلش هوای پدر میکنه؛ پدری سفر کرده با سبدی ازنیاز رو به سوی مادر میاره و می پرسه : مادر، چند شب دیگه بخوابیم، بابا میاد؟

 می دونم، می دونم سرزنشم می کنی، ولی به من حق بده، آخه هیچوقت، اینطوری بین من و تو جدایی نیفتاده بود؛ مدتیه که عکست روگذاشتم لای جانمازم که بوی تنت رو میده، که هر وقت میخام از زمین و دنیای زمینی دل بکنم و آسمونی بشم، تو رو هم ببینم.ببینمو به یادت باشم هر چند رسم رفاقت اینه  که خودمو نبینم و فقط تو رو ببینم.

اون شب خیلی دلم برات لک زده بود واسه دوباره دیدنت،لا اقل تو خوابم ...

 

دیشب من  کم از گلاب گیری نبود !

 خدا می دونه. بغضی راه گلومو بسته بود که مونده بودم باهاش چیکار کنم.

کاش قطره  اشکی می شد از آتیش سوزنده تر؛ اما نه، باید می موند و منو یاد استخوان مونده تو گلوی علی مینداخت؛... «فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجا».

 بارها ترنم این شعرو از عمق جونم شنیدم:

 "خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است"

کارم از گریه گذشته  بهش می خندم

 عزیز من! بخوای یا نخوای! چشمم جای پای تو رو داره. وقتی که بازم بیای تو دنیای من، تو زندگی من، تو خواب من...

 مرگ از نظر تو چجوریه؟ می دونم می دونم حتما میگی: "احلی من العسل!" از شهد و عسل شیرین تر، خب منم همینجوری کن . بذار تا با این حس قشنگ "قربة الی الله" بشم...

فدای اون تبسم متینت بشم، باشه...باشه، حالا هیچی نمیگم، باشه واسه  وقت دیگه. خستت کردم ؟

آرام بیقراری های زهرا!

دیگه بیا و بامن سرگرانی نکن! می دونی چقدر منو تو انتظار گذاشتی؟ تو که آزادی و تو هوای بهشت پرواز می کنی ، سری هم به این مرغ دربند  بزن !

امانت دارمن! مدتیه می خوام ازت سؤالی بپرسم. نمی دونم چرا هر وقت با تو حرف میزنم، یادم می ره! شاید جذبه تو منواینجوری واله و سرگشته کرده!

 راستی اون ور که تو هستی و ما ازش غافلیم، نماز هم هست؟

 قیام و رکوع، و قعود و سجود هم هست؟ اصلا هوس می کنی سرتو بذاریو یه  سجده باحال بکنی و

 و با خدای خودت  راز و نیاز کنی؟؟ خندت گرفته؟ حق داری بخندی! خب چیکار کنم ؟ سواله دیگه... تو دنیای من غافل همین قده که بپرسم تا تو برام بگی..

 باید یه روز راجع به این چیزا با هم حرف بزنیم. اصلا شاید همه اینا تو

نظری که تو به وجه الله می کنی باشه، من چه می دونم؟

 یادته تو سجده بودی و گریه می کردی و سرت رو بر نمی داشتی ؟ وقتی سر برداشتی  صورت قشنگت غرق اشک بود گفتی:

 روی نیاز ما به خداست،اگه من تو سجده مرادمو نگیرم، پس کی بگیرم ؟

بیچاره من، اگه دینداری اینه که من گنهکار 25 ساله که بیراهه میرم!

عزیز دلم! حرفت  تن منو میلرزونه. می دونی چرا؟

 چون بیراهه داریم تا بیراهه؛  قضا شدن نماز میشه بیراهه! یا حواسمون تو نماز جای دیگه بوده، یا بالاتر از اون ممکنه  گاهی تو دوره جوونی حتی عمدا نمازمونونخونده باشیم، اینه که میشه رفتن به بیراهه، اما امان از بیراهه های من!

 بذار نگم، تو شهیدی و گواه. نگام کن...

 رنگِ رخساره، خبر می دهد از سرّ درون!

 حرف من با تو، سخن قطره ایه  با دریا؛

 حرف کاهی با کوهی!

 نمازای پر رمز و راز تو و سجده هایی که به عطر خوش اشکت، معطر شده بودن؛

 حکایتایی از راه مستقیمی که تو رفته بودی. بذار رشته کلام رو از همون سجده های نورانیت پی بگیرم...

 توسجده های قشنگت چی از خدا خواستی نمیدونم، حتما همون آرزوی قشنگ شهید شدنت مثل آقات حسین(ع) که بی سر وارد بهشت خدا بشی؟ اگه نه، پس چی ؟

 نمی خوام جواب منو بدی؛ به تو داری و کم حرفی و سکوت تو عادت کردم.

جواب همه این سوالا رو از رفتارت می فهمم. بگذریم